جستجو فارسی ایرانی

پانزده سالِ بعد، حوا یک متخصصِ خون و آنکولوژیِ در شرفِ گرفتنِ فوق تخصص هست که در خانه‌ای نه چندان بزرگ با دکوراسیونِ سفید و آبیِ آسمانی، واقع در یکی از کوچه‌های مشهد، زندگی می‌کند. بخشِ قابلِ توجهی از وقتش را در مطب و بیمارستان، با آدم‌هایی به نسبت شبیهِ خودش می‌گذراند. تا آن موقع احتمالاً کلِ ایران را همراه با حضرتِ عشق، زیرِ پا گذاشته و اگر آقایش طلبیده باشد، کربلا را هم دیده و هوای بین‌الحرمین را به ریه کشیده است. در یکی از اتاق‌های خانه‌اش، سر تا سر قفسه‌های کتاب چیده‌ شده و یک میز و دو صندلی، دقیقاً کنارِ پنجره‌ گذاشته شده که مخصوصِ مطالعه‌ی کتاب‌های دوست‌داشتنیِ حوا و حضرتِ عشق هست. گلدان‌های کوچک و رنگارنگِ گل که در گوشه گوشه‌ی خانه‌ی حوا دیده می‌شوند، از آن‌جا بهشتی کوچک ساخته‌اند. آن موقع، حوا دو کلوچه‌ی خوشمزه دارد، یکی هفت یا هشت ساله به اسمِ نسیم و آن یکی هم سه یا چهار ساله به اسمِ طاها. وقت‌هایی که خسته یا ناراحت می‌شود، موهای نسیمش را باحوصله شانه می‌زند و با عشق می‌بافد تا آرامِ آرام بشود. لحظه‌هایی که پشتِ دیوارِ آشپزخانه پنهان می‌شود و به محضِ رسیدنِ طاها آرام می‌گوید دالی تا طاهایش بلند بلند بخندد و خودش را در آغوشِ مادرش رها کند، قند در دلِ حوا آب می‌شود. طبقِ قرارِ حوا و حضرتِ عشق در ابتدای زندگی‌شان، یک شبِ هر هفته‌ی آن‌ها در جوارِ ضامنِ خوشبختی‌شان، آقای خوبی‌ها، صبح می‌شود. عصرهایی که هر دو خانه باشند، حوا لیوانِ مخصوصِ خود و حضرتِ عشق را از چای لبریز می‌کند و بعد هر دو می‌نشینند روی صندلی‌های کنارِ یکی از باغچه‌های حیاطِ خانه‌‌شان که پر از گل‌های خوش‌رنگِ عاشق است و گل می‌گویند و گل می‌شنوند در حالی که یک ظرفِ پر از سیب‌های سبزِ خوش‌عطر ، روی میزِ روبه‌روی‌شان خودنمایی می‌کند. پانزده سالِ بعد، همینقدر آرام و ساده، خوشبختی، کلِ زندگیِ حوا را سخت در آغوش گرفته است.

ادامه مطلب

“آخه [شنیدم میگن] عقل از ذات پروردگاره که در روح آدمی دمیده فلذا از جنس خداونده مثل یک قبس که از آتش گرفته شده باشه 

قبس: یعنی وقتی شما میرید بیرون از اونایی که زودتر رفتن یه تیکه ذغال روشن قرض میگیرید تا آتیش روشن کنید :)”

این عقیده چیزی جز کفر نیس.

عن محمد بن مسلم قال:

سألت أبا عبد الله علیه السلام عن قول الله عز وجل:

” ونفخت فیه من روحی ” کیف هذا النفخ؟ فقال: إن الروح متحرک کالریح وإنما سمی روحا لأنه اشتق اسمه من الریح وإنما أخرجه عن لفظة الریح، لان الأرواح مجانسة الریح وإنما أضافه إلى نفسه لأنه اصطفاه على سائر الأرواح، کما قال لبیت من البیوت: بیتی، ولرسول من الرسل: خلیلی، وأشباه ذلک وکل ذلک مخلوق مصنوع محدث مربوب مدبر.(الکافی،ج۱)

اون روحی که در آیه فرمودن”…نفخت فیه من روحی”مخلوق خداس و خدا منزه از این حرفاس.

این عقیده ی باطل نوعی که از حلول میتونیم صداش کنیم از اراجیف فلاسفه س.

ضمنا

اولا “روحی” در آیه اضافه ی تشریفی و برای شرافت دادن به “روح” از سوی خالق”روح” اومد همونطور که “بیت الله” و “خلیلی” اینگونه ن و هم “بیت الله”و هم”خلیلی”اضافه ی تشریفین.

ثانیا حتی برخی متقدمین از بحث از تحرک کالریح در روایت برای”روح”برای عدم تجرد”روح”استفاده کردن و قائلین بتجرد هم این روایات رو تاویل کردن.

ثالثا و…

۲-در ابتدای حدیث جنود عقل و جهل اومده:ان الله عزوجل خلق العقل…ثم خلق الجهل…

پس عقل و جهل مخلوقن و ذات خدا که خالق ایناس منزه از این حرفاس!

+خدا کمکمون کناد!

فرمود:”یا کمیل،لاتاخذ الا عنا تکن منا!”.

پاسخ :

واقعا میبینی چه اباطیلی رو به اسم فلسفه توی ذهنمون کردن!؟

+ درمورد مخلوق بودن عقل / آیا سنخیت علت و معلول رو قبول داری؟ 🙂

++کافی جلد ۱ هم جالب بود 🙂

ادامه مطلب

خب دگه. تو آخرین جلسه عملیات چتر بازی در حرم، امام رضا شخصأ پا شد گفت جمع کن برو دگه! مگه خانه زندگی نداری؟! درس و دانشگاه نداری داغان؟! خسته کردی ما رو از بس چسبیدی به ضریح! کَنه! بایودنت! سیریش! راضی! واسه نصف جمعیت بشریت دعا کردی داغان! چه رویی داری تو! قصد نداری از رو بری؟! بعد خواست یکی از خدام رو بفرسته که سریع و خشن وارد کار بشه که خودم دست به کار شدم چتر رو بستم و زدم بیرون از حرم و حرکت کردیم سمتِ یه جا دیگه. از شوخی که بگذریم. خلاصه که من همه ر دعا کردم وجدانأ. مخصوصأ اونایی که گفتن. فقط یه نکته. تمام اتفاقات خوبِ یک ساله ی اخیر و سه ساله ی آینده ی زندگیتان مربوط به دعاهای من و به برکت وجود من در حرم و دعاهای من واسه شماس! اگه واستان خواستگار آمد، یا زنتان دادن، یا بچه دار شدین چند سال بعد یا سال بعد کنکور قبول شدید یا هر اتفاق خیر و مثبت دگه واسه خاطر دعاهای منه. برید و راضی باشید و واسه رفقاتان تعریف کنید.

+  آقا به شدت کریم و بخشنده س. امیدوارم قسمت همه تون بشه به زودی و واسه مون دعا کنید.

ادامه مطلب

خوب به یاد دارم. سالِ گذشته، همچین روزهایی اینجا معلق بود. صدای سکوتش گوش‌ها را کر می‌کرد. هر شب من بودم‌ و پنجره‌ای که پلِ ارتباطیِ من و دنیای آدم‌ها بود. ساعتِ ۹ شب مراسمِ عزاداریِ مسجدِ محله شروع می‌شد. از آن لحظه به بعد درس خواندن تعطیل بود. می‌نشستم کنارِ پنجره، در خودم مچاله می‌شدم و مدام به این لحظه‌ها فکر می‌کردم. به اکنونی که دیگر در بندِ کتاب و خودکار نیستم و می‌توانم هر شب خودم را میانِ مراسم‌های عزاداری رها کنم. من هنوز هم رویای بین‌الحرمین در سر دارم. من هنوز هم به عشقِ زانو زدن در مقابلِ بارگاهش نفس می‌کشم. من نمی‌میرم. آنقدر زنده می‌مانم تا مرا ببخشد. من دیگر نفس کم نمی‌آورم. خوب تمرین کرده‌ام. دیگر راه رفتن‌های طولانی خسته‌ام نمی‌کند. من کربلا را می‌خواهم. دلم تو را می‌خواهد…

+ دعا می‌کنید حوا را؟!

ادامه مطلب

وقتی آدم تصمیم
می‌گیرد کار قشنگی برای دیگران بکند، قبل از اینکه قشنگی‌اش به دیگران برسد، به خودش
می‌رسد. امروز وقتی دیدم میم.ر حالش خوب نیست و روز تولدش دارد زهرمار می‌گذرد، طی
یک حرکتِ «یهویی» تصمیم گرفتم برایش تولد بگیرم؛ یک تولد نقلی چهارنفره. به سراغ عمه
رفتم. (این عمۀ سی و هفت ساله، پایه برای انواع دیوانه‌بازی‌های من است؛ از رقص تانگو،
عربی و فارسی گرفته تا درست کردن کلیپ از ساحل برای لیلا). و قرار بر این شد که میم.ر
را بکشاند ساحل و من هم کیک بخرم و سوپرایزش کنیم.

اولین بار بود
که داشتم برای یک نفر تولد می‌گرفتم؛ پس طبیعی بود که از روی هول نصف پولم را در خانه
جا بگذارم و برای شمع، چاقو، چنگال و بشقاب یک بار مصرف، پول کم بیاورم! دوباره رفتم
خانه و با آژانس، اول به بازار رفتم و بعد از خرید شمع و سایر ملزومات، به ساحل. مسائل
پیش آمده یک نکبت واقعی بود! بالاخره ساعت هجده عصر و با تأخیر زیاد، خودم را به عمه
و میم.ر رساندم. تصور کنید این همه بدو بدو کنم فقط برای اینکه حال یکی از آدم‌های
روی زمین خوب شود و آن وقت این یک نفر آدم با دیدن کیک توی دستم با خنده بگوید: «بابا
آبروم میره جلو این همه آدم. اینا چیه؟» شبیه یک بادکنک سوزن خورده در دل وا رفتم اما
مثل همیشه لبخند بر لب‌هایم بود. میم.ر گفت: «بریم یه جای خلوت‌تر اینجا همه نگاه می‌کنن»
و به سمت ماشین رفت. جدی جدی داشتم پشیمان می‌شدم که یکهویی چشمم افتاد به لبخندش؛
که وقتی نشست پشت فرمان، یک لبخند یواشکی زد. مرا می‌شناسید دیگر؟ با دیدن لبخندش تمام
سلول‌های بدنم به پاپیون‌های رنگی‌رنگی تغییر ماهیت دادند و با عمه و دخترعمه‌جان به
سمت ماشین رفتیم و نشستیم. بعد از کمی مشورت مقصد انتخاب شد: جنگل عزیز و دوست‌داشتنی.
سرم را به پنجره تکیه داده‌بودم و به حس خوبی که از ابتدا تا به اینجای کار داشتم فکر
می‌کردم؛ که قشنگی این تولد قبل از اینکه به میم.ر برسد، از چند ساعت پیش به من رسیده
بود و حالا این حس خوب اوج می‌گرفت.

پنج دقیقه‌ای
به جنگل رسیدیم و بعد از کمی دور زدن، یک میز و صندلی سنگی انتخاب کردیم. ایستاده بودم
و شمع‌های کوچولو را یکی‌یکی فرو می‌کردم توی کیک. حالا میم.ر می‌خندید. می‌گفت: «اولین
باره یکی برام تولد گرفته.»، «منو این همه خوشبختی محاله محاله» و جملاتی از این
قبیل. شمع‌ها آماده‌شدند و فوتشان کرد و دست‌زدیم و چهارنفری کیک کوچولوی قرمز را خوردیم
و هی چیلیک چیلیک عکس گرفتیم. و من هوای پاک و نازنین جنگل را با تمام وجود نفس کشیدم. 
تا این‌جای کار
همه‌چیز آرام بود؛ یک آرامِ پر از لبخند و تولد و خنده‌های ریزریز. اما وقتی سوار ماشین
شدیم و میم.ر سرعتش را به جنون رساند داستان عوض شد. کم مانده بود بزنم ناکارش کنم.
تنها شانسش این بود که روز تولدش بود و دست من بسته! و مجبور بودم به نصیحت‌های مامان‌بزرگی‌ام
اکتفا کنم و این جمله: «بابا من هزارتا آرزو دارم. بذار نتیجۀ این انتخاب‌رشتۀ بی‌صاحاب
بیاد بعد بزن بکشمون!». و بالاخره این
لایی کشیدن‌ها و سرعت‌های غیرمجاز با رسیدن به ساحل تمام شد. بله! ما دوباره هوس دریا
رفتن به سرمان زد. به مامان زنگ زدم و گفتم با میم.ر هستیم و کمی دیرتر می‌آیم خانه.
خب مادر است. نگران می‌شود. و من واقعاً واقعاً جنس نگرانی‌های مادرانه را می‌فهمم.
هیچ‌وقت به مامان‌هایتان نگویید: «اینقدر گیر نده!» خب؟

وقتی رسیدیم، عمه
رفت از دریا فیلم بگیرد. دخترعمه هم پیاده شد. من و میم.ر توی ماشین بودیم. گفتم: «ظهر
می‌گفتی حالت اصلاً خوب نیست و… الان چطوری؟» گفت: «الان بهترم.» پوکرفیس شدم و گفتم:
«یعنی این جینگول بازی‌‌ها حالت رو خوب نکرد؟» گفت: «نه اینکه بحثش جداست. اصلا هیچی!
هنوزم باورم نمیشه برام تولد گرفتی. دیدی آدم وقتی زیاد خوشحال میشه نمی‌دونه چیکار
کنه و بغض می‌کنه؟ اونـ…. » و هنوز جمله‌اش تمام نشده‌بود که عمه گفت: «حریر بیا
تو فیلم بگیر من می‌گیرم خوب نمیشه.» پیاده شدم. میم.ر هم پیاده شد. گفتم: «فیلم رو
بیخیال! راه بریم تو آب؟» کفش‌ها را در آوردیم و شروع کردیم به راه رفتن. و بعد دویدن،
و بعد افتادن توی آب، و یک ساعت تمام آب بازی کردن و به سر و کلۀ هم آب پاشیدن و
بچه‌بازی در آوردن، آب شور دریا را خوردن و اذیت کردن‌های من با جملاتی مثل «این دریا
نیست همش گند و فاضلاب و مای‌بی‌بی بچه است و الان ما هی داریم جیش‌ قورت می‌دیم» و
حال عمه را بد کردن در حد عق زدن، خندیدن و دست میم.ر را گرفتن و مسابقۀ دو و دوباره
شوت شدنم وسط آب، و یک عالمه خاطرۀ رنگی‌رنگی که بیشتر از میم.ر حال خودم را خوب کرد.
این «حال» را فقط خودمان می‌توانیم خوب کنیم. امروز با بیست و یک هزارتومان این چنین
شد. به همین سادگی! یک تولد را بهانه کردیم برای چندین ساعت خندیدن و لبخند زدن و خاطرۀ
خوب ساختن. که آخرش میم.ر بیاید به من بگوید: «خیلی ازت ممنونم. واقعا خوش گذشت. این
خوشیم رو مدیون مهربونیاتم. به جان خودم صبح بیحال بودم بدجور ولی با این کارت از این
رو به اون رو شدم. مرسی حریر»

ادامه مطلب

در جامعه ای که پسرانش، به ٧ بودن هیکلشان و ۶ پک بودن ماهیچه هایشان میبالند، من با ۱ بودنِ خویش، قله های خوشبختی ر در خواهم نور دیدزجگچخث [ نقطه ]


ادامه مطلب

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۱۳ ب.ظ

۱- این ماشین عروسیِ فامیل یکی از بچه هاست که دیشب خودش عکسش رو داد بهمون 😐 کور بشم اگر دروغ بگم! یعنی شما ببین دیگه!

تریلی عروس!

۲- چرا هرچی دنبال چند تا وبلاگ خوبِ جدید میگردم که بخونم پیدا نمیشه؟ خجالت نمیکشید؟

۳- سینما هیولا رو به روز و ویرایش کردم، هم اسم چندتا فیلم جا مونده بود که بعد از ساخت صفحه فهمیدم و امروز بالاخره درستش کردم، هم یه لیست جنبی از سریالهای معرفی شده رو هم بهش اضافه کردم، سینما هیولا رو هم ببینید!

۴- یکی از امکانات جدیدی که از هفته آینده به پنل مدیریت تمامی کاربران بیان اضافه میشه قابلیت بلاک کردن کامنتهاست! و این قابلیت مسئله ای که هست که یکبار سال پیش و یکبار همین اخیراً شخصا و جدی در صحبتهام با جناب قدیری پیگیریش کردم! اتفاقا صراحتا از ایشون خواهش کرده بودم که این موضوع رو توی اولویت های بیان قرار بدن و حالا حدودا یک هفته بعد از صحبتهامون این اتفاق میفته. میدونید؟ من در برخی موارد نقدهای کمابیش جدی به عملکرد بیان دارم اما حقیقتا از این پیگیری، از این تعاملی که با کاربران دارن و از این میزان مناسب پاسخگوییشون خُرسندم، خوشحالم که سال ۹۴ و در هنگام تغییر میزبان وبلاگم بیان رو انتخاب کردم، حالا بگذریم که اون نرم افزار مهاجر اصل دلیلش بود :دی! فارغ از شوخی ، من بهترین روزهای وبلاگم رو در بیان گذروندم و بهترین دوستان مجازیم رو همین جا پیدا کردم، و حالا خوشحالترم که بیان برای ما صرفا یه ارائه دهنده رایگان نیست بلکه یک میزبان محترم و با تعامله! خسته نباشید و خدا قوت!

۵- اینکه حس میکنم پیگیری ها و صحبتهام توی اضافه شدن این قابلیت تاثیر داشته، حس خوبی بهم میده که تونستم برای جامعه وبلاگ نویسی یه قدم مثبت خیلی کوچیک بردارم!

۶- و نهایتاً باقی بقا دیگه!

  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد

پاسخ:

وبلاگ بد همینیه که الان توش کامنت نهادی ، بگو چش نیست؟! 😐

پاسخ:

بذار راه بیفته ببینیم چه جوریه، پست میذارم چشم!

پاسخ:

دیدی توبه کردی!

پاسخ:

۲- :))
۴- قربانت! اون قسمت دوم رو هم برو توبه کن :دی

پاسخ:

دیگه ببخشید دیگه 😐

پاسخ:

۱- :))
۳- باید عاشق فیلمهای پیشنهادی هم باشی! :دی
۴- امکانات بیشتر همیشه بهتره! :دی
۵ و ۶- غلامم!

پاسخ:

لطف دارید :دی
آره خدایی 😐

پاسخ:

بله دیگه :دی

پاسخ:

دارم خورد خورد جواب میدم چون، هشتصد نهصد تا کار رو با هم دارم میکنم!

پاسخ:

ایشالا، من که از خدامه! تو بگو قاطر یا هر چی 😐

پاسخ:

این که بالا نمیاد 😐

پاسخ:

آقا من کجا بچه های بالام؟ :))

پاسخ:

:))
قربان شما :دی

پاسخ:

۲- بر منکرش لعنت!
۴- دردود بر آنها!
۵- خسته نباشن وجدانا!

پاسخ:

فکر کنم قبلا دیده بودم وبلاگش رو!

پاسخ:

نه نمیریزن :))
جدیداها بیشتر مینویسم ولی از قدیم این نبود، همونقدر که من دوست دارم خونده بشم، وظیفه ام اینه که بخونم دوستانم رو!
آفرین این مورد آخر رو خوب گفتی!

پاسخ:

:))
درود بر تو!

پاسخ:

قربان شما! وظیفه است این ها!

پاسخ:

چشم میخونم :دی

پاسخ:

کدوم بالا بابا دلتون خوشه ها :))

پاسخ:

ترسیده شوهرش نسل رو در هر شهری ادامه بده :))

پاسخ:

دستت درد نکنه!

پاسخ:

قربان شما!

پاسخ:

حالا ایشالا تو هم بزرگ میشی!

پاسخ:

استاد تو خودت رو زدی به اون راه، من جدا توضیحی ندارم بدم!
مخصوصا دو خط اولت که خیلی آره :))
من اندازه کل سن شما در فضای مجازی عمر دارم، بهت میگم این کار مفیده!
ببین مثلا اگه بار اولی که بی ادبی کردی بلاک شده بودی، تا الان اینجا ۱۲۰ تا کامنت نداشتی، کلا یه دونه کامنت داشتی! این برات روشنه؟ فرقش رو واقعا متوجه نمیشی یا خودتو میزنی به اون راه؟
دیگه اینکه هر کاربری چه جوری از امکاناتش استفاده میکنه به خودش برمیگرده، تاریخ هم نشون داده کسی که از سر برخوردن و این جور قضایا رو به سانسور بیاره، در فضای آزاد وبلاگی باقی نمیمونه و حذف میشه!
توضیح بیشتر از این دارم بدم ها، ولی برای کسی دارم که بفهمه فرق هست بین ۱۲۰ تا کامنت و ۱ عدد کامنت!

پاسخ:

آره دیگه، هست توی امکاناتشون!

پاسخ:

ببین فکر کن تو کامنت میدی، سخت نیست که، من میبینم چرت میگی! بلاکت میکنم، دیگه هیچوقت هیچ کامنتی نمیتونی بدی! به راحتی موضوع حل میشه! این از این!
اون چیزی که من بابتش حرف زدم، هم بلاک کامنت در چند سطح بود “کاربری بیان، ایمیل، آی پی و حتی نام فرستنده” در کنارش یه سیستم فیلتر محتوا، یعنی شما به سیستم کلمات ممنوع رو میدی و کامنتهایی با اون محتوا ارسال نمیشن و مستقیما میرن هرزنامه!
من در جریان نیستم مهندسین توانمند هموطن در بیان چقدر از این موضوع رو انجام دادن، یا بلاک کامنت رو چطور طرحریزی کردن، اما باید چیزی شبیه این باشه. این موضوع به هر حال باختی نداره، کاملا بُرد هست! میتونم همین الان پست بگذارم و بگم به چه دلایلی، اما من نمیدونم چقدر از این روند رو انجام میدن!
بعد تو خودت رو نبین، من رو نبین، ما پسریم، یعنی تو پسری من مردم :)) ولی خیلی از دخترها برای نصف یه کامنتی که من میگیرم، وبلاگشون رو پودر میکنن! اصلا در جریان نیستی چقدر کمک بزرگی هست!

پاسخ:

روی فضا هیچ تاثیری نداره دکتر!
شما فکر میکنی توی شبکه های اجتماعیِ آزاد، مثل گل دات کام (مثلا) که نام کاربری در معنای وبلاگیش وجود نداره، چطوری کامنتها رو مدیریت میکنن؟ بعد تو الان واقعا فرقی نمیبینی بین فحشی که ارسال نشه، با فحشی که ارسال شده و از روی صفحه حذف میشه!
خوبه خودت قدیمها اینجا از اینهایی بودی که اومدن هرچی خواستن گفتن رفتن! دیگه تو باید بدونی که فرق هست بین فرستادن به هرزنامه و ارسال نشدن یه کامنت!

پاسخ:

این ریسپانسیو رو بقیه اعلام کردن :دی
نه فقط فرید باید بخواد :))

پاسخ:

یه دور اگه جنگهای اینجا مرور بشه و کمبود فیلترینگ محتوا در قضایا مورد توجه قرار بگیره، فکر کنم ارزش بلاک کامنت دست همه بیاد!

پاسخ:

۱- آره!
۴-  نه مخالفم، تقریبا در هر فضای درجه یکی که کامنت به صورت عمومی گذاشته میشه، سیستم مدیریت کامنت وجود داره، این باعث امنیت روانی میشه! اگر خواستی میتونم حتی پستی رو بهش اختصاص بدم و از مزایاش بنویسم. ضمن اینکه این کارکرد اجباری و الزامی که نیست، شمایی که مخالفی و دوست نداری به راحتی میتونی استفاده اش نکنی!

پاسخ:

نه نخوندم، ممنون معرفی کردی!

پاسخ:

چی؟ کی؟ کتمان میکنم 😐
:دی

پاسخ:

یعنی شما میتونید محتوای توهین آمیز رو بلاک کنید! دقیقا از کم و کیف شکلی که مورد استفاده قرار میگیره در بیان خبر ندارم، اما حدود موضوع همینه!

پاسخ:

۱- به هر حال ماشین عروس هم نیستن! :))
۵- بلاک کردن کامنت، با بلاک کردن کامنت دهنده متفاوته، و حتی اگه این هم باشه، باز هم منافعی داره که ضرر نداره! بالاتر جواب ف.شین رو بخون! فقط اینجوری بگم که آزادترین محتواهای دنیا، سیستمی برای مدیریت کامنت دارن، از اینستاگرام و فیسبوک و توییتر گرفته تا سایتهای ورزشی پر بازدید در سطح جهان! عمر مدیریت کامنت از عمر هر سیستم پیغام رسانی بیشتره!

پاسخ:

این قوطی نوشابه ها رو پشت سه چرخه میبستن نه وانت 😐

پاسخ:

۱- :دی
۲- 😐
۳- میخوای یه صفحه رو نگاه کنی دیگه نهایتا 😐
۴ :)) هنوز از کم و کیفش خبر ندارم، بیاد همه با هم میفهمیم!
۵- :دی
۶- قربانت!

ادامه مطلب

از شبِ اول بهم ریختم. آن قدر که با هر آهنگی، هر تصویری، هر صحنه‌ای و هر نوحه‌ای، به پهنای صورت اشک می‌ریختم. شدم از آن آدم‌هایی که با خود و جهانش سرِ جنگ دارد. هر شب دعا می‌کردم. می‌رفتم کنارِ پنجره و عاجزانه از خدا می‌خواستم آنچه را که می‌خواستم. همه چیز بد بود و بدتر شد. بدترینش شاید آن لحظه بود که عهد شکستم. شاید هم آن لحظه‌ای که سومین و آخرین دوستِ مجازیم گفت که دیگر تمایلی به حرف زدن با من ندارد و من مثلِ آدمی که خیلی ناگهانی یک پارچ آبِ سرد رویش ریخته باشند، به شدت شوکه شدم. چند ساعت بعد از آن، درست زمانی که در حالِ تایپِ پستِ قبل بودم، از حرم برایم عکسِ مراسمِ تشییعِ شهید حججی را فرستادند و این اولین جرقه‌ی شروعِ حالِ خوب بود.

هیچ چیز به اندازه‌ی شنیدنِ این که یک نفر برایم دعا کرده، حالِ مرا خوب نمی‌کند. بعد از آن همه چیز خوب شد. انگار دعاهایم به صف شده‌ بودند برای استجابت. یکی پس از دیگری اجابت می‌شد و من بودم و فضای اتاقی که برای پرواز کافی نبود. هر چه خواستم شد. هم دعاهای قدیمی و هم دعاهایی که تازه متولد شده بودند. حتی دعاهایی که احتمالِ اجابتش کمتر از یک درصد بود. می‌توانید تصور کنید وقتی پس از هفت هشت سال دعایی اجابت می‌شود، آدم چه حالی پیدا می‌کند؟! بزرگترین دغدغه‌ی الانم این است که چرا و بخاطرِ کدام کارِ خوبِ نکرده مستحقِ این همه حالِ خوب هستم. غریب محرمی‌ شده محرمِ امسال. دوست دارم هر ثانیه‌اش هزار سال طول بکشد. همه چیز عالی‌تر از عالی ست. فقط مانده کربلا…

ادامه مطلب

شاید اون روزی که جو رو وارد زندگیم کردی به
اندازه کافی شکر نکردم، شاید دیدی اونقدر خوبه که واسه داشتنش باید خیلی
سختیا رو پشت سر بذارم.

ماموریت سه ماهه

فشارای بابا

رفتن از شیراز

دلتنگیا

نگرانیا

همه و همه رو به جون خریدم خدا

بگو دیگه چیکار کنم که به دلم قرار بدی؟

+ آزمایش خون‌مون تکمیلی خورده :(((((

خیلی التماس دعا

ادامه مطلب

قبل‌ترها که
هنوز وارد بیان نشده‌بودم، خوانندۀ خاموش بانو ف تک نقطه، آووکادو، مترسک، هولدن،
آبو و پلاک هفت بودم. بدون اغراق تنها دلخوشی اون روزهای من خوندن پست‌های این
دوستان گل بود. می‌خوندمشون و با تک‌تک پست‌هاشون زندگی می‌کردم. با شادی‌هاشون شاد
می‌‌شدم و با غصه‌هاشون، غمگین. ولی همۀ این‌ها در سکوت بود. روزهای زیادی گذشت تا
اینکه بالاخره یک روز تصمیم گرفتم از این خاموش بودن در بیام و وارد دنیای بیانی‌ها
بشم. وارد دنیای بلاگرهایی که ندونسته بخشی از زندگی من شده بودن. این تصمیم، آغاز
دوستی با رفقایی بود که هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم منِ کوچولو رو به عنوان دوست خودشون
قبول کنن. اما هیچ چیز اونطور که من فکر می‌ کردم نشد. اولین کامنت وبلاگ من از
آووکادو بود و مترسک خیلی زود جزو رفقایی شد که کامنت‌‌هاش دلم رو گرم می‌کرد.
هولدن همونطور که فکر می‌کردم هیچ‌وقت عجیب و ترسناک نبود و کامنت‌های گاه به گاهش
به جانم می‌چسبید. بانو ف جزو دوست‌داشتنی‌ترین رفقام شد و این دوستی‌ها، شیرینی
اومدن به بیان رو برام چندین برابر می‌‌کرد و باعث می شد بیشتر از قبل اینجا رو
دوست داشته‌باشم، باعث می‌‌شد از اینکه بخاطر این آدم‌‌ها بلاگ‌‌اسکای رو ترک کردم
و به بیان اومدم، پشیمون نشم. پس؛ آووکادو، مترسک، هولدن، بانو ف، آبو و پلاک هفت،
ازتون خیلی‌خیلی ممنونم که بودین و باعث شدین من وارد این دنیای دوست‌داشتنی بشم.

و حالا یک سال
و اندی از ورود من به بیان می‌گذره و امروز «جستجو فارسی» یک‌ساله شده. وقتی
به یک‌ساله شدن وبلاگم فکر می‌کنم خاطرات زیادی به ذهنم می‌رسه. خاطرات تمام روزهای
تلخ و شیرینی که گذشت. خاطرات دوستی‌هایی که شکل گرفت و باعث شد لبخند‌هام عمیق‌تر
بشه. خاطرات درددل‌‌کردن‌های نیمه‌شبی و شوخی‌های رنگی‌رنگی. دارم به همۀ رفقای
وبلاگی فکر می‌کنم؛ رفقایی که بودن و هنوز هستن، رفقایی که بودن و دیگه نیستن، رفقای
خاموشی که روشن شدن، رفقای روشنی که خاموش شدن، رفقایی که رفاقت‌شون یه پله فراتر
از وبلاگ رفت؛ مثل لیلا و الهام و خورشید و هولدن، رفقای خاموشی که گه‌گاهی کامنت
میدن و امید نوشتن رو برام چند برابر می‌کنن؛ مثل الیوت و اسکافیلد و الناز و منِ مبهم؛
رفقایی که معرفت‌شون رو تو لحظه‌های سخت بهم ثابت کردن و بدون هیچ ادعایی در کنارم
بودن؛ مثل آنه‌شرلی و مرادی و آقاگل و لافکادیو، رفقایی که بودنشون و کامنت‌هاشون بهم
قوّت قلب میده؛ یعنی همۀ شماها: آبجی فاطمه، بیست و دو، سارا، میرزا، هلما، شهره،
آقای شاعر، یکتا، خانوم انار، نگین، توکا، رامین، نرگس، حنانه، ف.ن، محسن، گل‌پسر،
علی (ترین)، سلوچ، عاشق بارون، هانیه، گندم، روشنا، سوسن، جولیک، شباهنگ، بانوچه، فا
اِلا، دلنیا، نیلی، آراگل، فابرکاستل، حاج‌مهدی، گل نگار، نت فالش، بق‌بقو،
آقاحامد، امین، یه آشنا، جیمی، نیکی بیات، پریساتیس، لیدی، نگار، حوا، آقای دال،
دچار، صایاد، بدمست، مامان‌پریسا، مینا(دندون‌پزشک گلم)، بهار پاتریکیان، رفیعه، بهار
تنها، فرید، کازیمو، ف. شین، هما، حورا، فروزن، شاتوت، سینا، سها. ج، خوش فکر،
صخره، یسنا، شادورد، آقای صفایی‌نژاد، سحر، شهرآشوب، یوزف کا، آسمان***، ماهی
کوچولو، کلاوس بودلر، گلبول، خانم لبخند، غمی، آندرومدا، فرشته، زمرد، مریم شیخی،
زد عچ آر، صبا، اسمارتیز، مائده، خانوم حدیث، زمر۵۳، آقا عرشیا، فاطمه، مهربانو، میرزا
مهدی، ف. میم، دلارام، مهدیس، واران، رستاک، حوا بانو، مهدی صالح‌پور، فردریش
نیچه، یاسمن، آبینه، علیرضا، احسان، غزاله زند، فا فا، دیوانه، رهگذر، بهارنارنج،
ضد، ماهی قرمز، مریـ ـم، آرامم، آرورا، مسعود، زهرا، علی آقا، فروردین دخت، سارا سمائی، خانم آلفا، نهنگ
پنهان، مهردخت، کرمان من، یک دختر شیعه، الف. ساقی، میس بل، رضا فتوکیان، آدم‌برفی،
سِکرت، زیگما، لوسی‌می، آقای‌سین، حسین، ماجده، محدثه، کنت دراکولا، لبخنـ ـند،
هویجوری، آقا ابوالفضل و تمام کسانی که تا حالا همراه من بودن و اگر اسمشون از قلم
افتاد منو ببخشن. همچنین تشکر ویژه از اون ۳۱ نفر دنبال کنندۀ خاموش! ( ۳۱ نفر آخه؟
چرا؟ :
| )

اینو بدونین
بودن کنار شما جزو بهترین لحظات زندگی من بوده و هست و خواهد بود. و من مطمئنن جزو
خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمینم که شماها رو کنار خودم دارم. خیلی‌خیلی ممنونم که
تو این یک‌سال با من بودین و با بودنتون بهم دلگرمی دادین. امیدوارم این دوستی‌ها
موندگار باشه 🙂

❖ دلم میخواد مخاطب‌های خاموشم تو این پست بهم یه چیزی بگن؛ حرفی، سخنی، نقدی. میگین؟ 🙂

❖ یه جمله برام می‌نویسین؟ می‌خوام این جمله‌هاتون رو تو یه دفتر بنویسم و یادگاری نگه دارم. 🙂

❖ ممنون بابت همه‌چی. خوشحالم که یک سال با شما بودم عزیزای دل حریر ^_^

ادامه مطلب